X
تبلیغات
سینما-دیالوگ - داستان کوتاه
هر روز-یک فیلم با نیما صفری
پیش نوشت:سلام دوستان عزیز.این داستان کوتاه را بعد از وقایع نوروز سینما نوشته بودم و بعد از برنامه ی هفت،این یادداشت برای سایت سی نت کار شده بود.الآن می فهمم که آن زمان به درد سی نت نمی خورد و الآن هم نمی خورد.امروز پنج شنبه است شاید از این به بعد آخر هفته ها یک داستان کوتاه اینجوری برای شما بگذارم!البته قول نمی دهم!

به نام خدا

داستان کوتاه- ماهواره-نویسنده نیما صفری

بانه شهر زیباییست،یک شهر کوچک و دوست داشتنی.وقتی برای اولین بار در نوزده سالگی برای خرید ال سی دی و کولر گازی داشتم به این شهر می رفتم،نا خودآگاه به خاطر تبلیغات منفی بعضی از دوستان نسبت به کل شهر و مردمش گارد داشتم.اما وقتی بانه را از نزدیک دیدم نظرم به طور کلی عوض شد،مردمی دوست داشتنی و آرام با لباس و آداب و رسوم خودشان.

آخرین باری که رفته بودم تقریبا همین حوالی دهه ی سوم فروردین 91 بود،رفته بودیم برای خرید قابلمه و کاسه بشقاب و از این خرت و پرت های زنانه.اما وقتی رسیدیم دایی ته تغاری عزیز دردونه ی ما که تفش جای گلوله می ره و ما جرئت حرف زدن روی حرفش را نداریم به ما که در شلوغ بازی های وسط بازار بانه بودیم زنگ زد و گفت که موقع اومدن یک عدد ماهواره ی فول اچ دی برایمان بخر.

تمام تلاشم را کردم که نخرم:اول گفتم مال این ها اصل نیست.گفت مال اینجا هم از اون جا میآد.گفتم گرونه.گفت پرت وپلا نگوخودم قیمت کرده ام.بعدش گفتم بابا از این جا تا تبریز 3 تا گلوگاه نیروی انتظامی هست،اونارو چجوری رد کنم.گفت هیچی نمی شه!!!تو دلم گفتم از کجا می دونی هیچی نمی شه؟!

خلاصه با هزار جور بدبختی رفتیم ماهواره بخریم.به بابا گفتم حاجی پول بده،از دایی می گیری.گفت مادرت پدرمو درآورده،پول ندارم.خودت بده از داییت می گیری.زیر لبم یه فحش آبدارنثار دایی کردم.آخه اگه الآن پول رسیور رو بدم تا 8 ماه دیگه باید بیفتم دنبال نصف پولی که تمام تعطیلات عید رو با ماشین بابا مسافرکشی کردم و با پس انداز مختصرم شده 320 تومن،اونم از کی؟از دائی مجید؟عمرا.

تازه می شینه پای پی ام سی هروقت می خوام سر صحبتو باز کنم که به پولم برسم یا خودش می پیچونه یا مامان چشمو ابرو می کنه.زنگ زدم گفتم ندارم.گفت بخر پولشو می دم.گفتم نه و قطع کردم.کمی دل و جرئت پیدا کرده بودم.ده دقیقه بعد مامان اومد گفت بخر من تضمین می کنم بده.گفتم یکی هم ما بخریم.مامان همینو که شنید شروع کرد و گفت گناهه و ...براد کوچک داری و... فلانه و.... من هم گفتم بابا کانال های اونجوری رو می بندم و...می ذارم تو اتاق خودم و...تا اینکه راضی شد به تلویزیون 14 اینچ قدیمی تو اتاق خودم!

خلاصه دو تا خریدیم تو مغازه تست کردیم،طبق معمول شب ها هم که ما پشت رول بودیم و رسیور ها رو زیر صندلی راننده جاسازی کردیم و راه افتادیم.

خوشبختانه گلوگاه اول رو که درست در خروجی بانه بود رد کردیم.اما در گلوگاه دوم نمی دانم پلیس به چه چیز شک کرد و گفت بزن کنار.سرباز خیلی تیز بود،گفت.پیاده شو صندوق عقبتو بده بالا.پیاده شدم از بس حول بودم در رو نبستم.رفتم صندوق عقبو باز کردم یه نگاه سرسری انداخت گفت خوبه.همینو که گفت یه نفس راحتی کشیدم داشتم برمی گشتم که دیدم یک جناب سروان اهل تبریز با قد 195 و وزن 110 و ریشی که به ریش فیدل کاسترو می گفت بچه ای اومد جلو گفت اینا چیه زیر صندلی؟؟؟

کات به:

داخل پاسگاه مرزی منو نشونده اند روی صندلی دارند آب قند بارم می کنند تا چشمامو باز کنم نگاه کردم ببینم بابام کجاست،یهو مثل فنر از روی صندلی اش در رفت و اومد گوش منو گرفت گفت هر چی جناب سروان پرسید راستشو می گی.بعد برگشت به جناب سروان گفت اگه حرف نزد لازم نیست زیاد شکنجه اش کنید با آمپول تهدیدش کنید اعتراف می کنه.گفتم بابا مرسی که گردن گرفتی اصلا فکر نمی کردم دیدن  فیلم های فردین تو سینما اینقدر روت تاثیر گذاشته باشه!

توضیح:این قسمت به صورت فیلمنامه روایت می شود!

شب-اتاق بازجویی-داخلی

پسرک روی صندلی نشسته است.سروان وارد می شود و پرونده ای را روی میز می گذارد

سروان:خب...ماهواره رو از کی خریدی؟

پسر:از یه مرد که شلوار گشاد پوشیده بود

سروان:خب!شوخی هم که بلدی.

پسر:شوخی نبود انتظار داشتی شماره شناسنامه هم می داد؟

سروان:شوخی بسه از کدوم منطقه خریدی؟

پسر سرش را به نشانه ی تاسف تکان می دهد

پسر:اصلا این که از کی خریدم مهمه یا چرا خریدم؟

سروان:مهم اینه که قانون می گه نباید بخری

پسر:آخه جناب سروان خودتونو بذارید جای من.من عاشق فیلم و فوتبال هستم.اونوقت هیچکودومو نمی تونم ببینم.(مکث)سینما که شده فاحشه خانه....

سروان (حرفش را قطع می کند):اینو کی گفته؟

پسر:یه آقا که ریش و عینک داشت و لاغر بود تو خود فاحشه خانه هم کار می کرد!حالا اینو ولش کن جناب سروان،اصلا الآن تو خود سینما فیلم پورنو می ذارند

سروان(باز هم حرفش را قطع می کند):اینو دیگه کی گفته؟

پسر:یه آقای دیگه که ریش و عینک داشت و کمی چاق تر بود!راستی همین آقا می گه یه شخصیت منفی تو یه فیلم گفته(صدایش را آرام می کند)"عزای امام حسین یعنی قیمه و قمه"

سروان لبش را گاز می گیرد.

سروان:نه بابا!؟

پسر:حالا خیلی فیلم ها به شعور مخاطب هم توهین می کنند و آی کیو مون رو در حد جوجه تیغی فرض می کنند.خوب شما به بابای ما حق می دید که از این جریان ها به بعد نذاره برم سینما؟

سروان:خب بله.اگه بری فیلمو ببینی بعدا بفهمی پورنو بوده چی؟پسرم اصلا سینما رو ولش کن تلویزیون فیلم خوب زیاد می ده ها!خوب بشین خونه ببین پسر جان.

پسر:بابا تلویزیون هم دیگه امنیت نداره.بچه ها از شستن لباسشویی حرف می زنند و بزرگتر ها از شادی بعد از گل.اخبار ورزشی هم به خاطر مبارزه با استعمار اخبار فوتبال روباه پیر رو پخش نمی کنه.به جای فوتبال اروپا و "نود" هم که "خانه ی اجاره ای" پخش می کنه.اخبار اسکار رو هم که پخش نمی کنه.پارسال پخش می کرد ها،اما امسال یه ایرانی اسکار گرفت و تلویزیون مثل بچه ای که خودشو خیس کرده حرفی نزد.آقا شما جای ما،حق ما نیست اینارو بدونیم؟

(توضیح:برگشتیم به روایت اول شخص)

مسلسل وار به توپ بستمش تا اینکه از پا درآوردمش.اشکش داشت در میومد خودشو کنترل کرد و گفت خیلی خب چون همشهری هستیم و سابقه هم نداری 2 تا هم بیشتر ماهواره نداشتی فقط ماهواره هاتونو توقیف می کنم با خودت کاری ندارم فقط یه تعهد کتبی بده برو.داشتم بال در می آوردم ولم کردند.

اومدم بیرون همونجا پشت دستمو داغ کردم که دیگه فکر قاچاق ماهواره نباشم.اما حالا کلی از مامان به خاطر دایی غرامت گرفتم یه ماهواره ی ست کامل از تبریز برام دست و پا کرد و ضرر مالیم رو هم پرداخت کرد.آخه شما نمی دونید مامانم چقدر داییمو دوست داره!

حالا جاتون خالی تو زیرزمین تک اتاقی خودم نشسته ام دارم تو تلویزیون 14 اینچ قدیمی "من وتو" "وو آ" و  ...(نگران نباشید کانال های اونجوری رو نگاه نمی کنم)تماشا می کنم.خلاصه کلی دارم فرهنگ سازی می شم،ان شا ا... تا یکی دو ماه آینده فعال سیاسی می شوم و در مرحله ی بعد ضد انقلاب.سینمای وطنی هم بره فیلمای بی خاصیتش و تولید کنه بذاره رو پرده!

پس نوشت:خودم به ضعف های داستانم آگاهی دارم.البته اگر شما هم ذکر کنید خوشحال می شوم.نظراتتان در کامنت ها مرا راهنمایی می کند که نوشتن داستان را ادامه دهم یا نه!




برچسب‌ها: داستان کوتاه, ماهوراه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/28ساعت 16:27  توسط نیما صفری  |